بی تاب

چه بی تاب گشته اند
در انتظار
نفسهای بی شماره ام
خسته
خسته ام
خسته
كجايي كه ببيني
بداني
بفهمي
مرا
سوگ تولد

باز سوگ تولدم نزديک است...
نميخواهم گلايه کنم از پيچک تنهايی جشن
که هر شمع افزونتر
من کم نور تر کم رنگ
هر ستاره ای بالاتر
هزار اندوه نزدیک تر
غریبگان آشنا نزدیکان بسیار دور من
سرسپردگان بی دل
نا رفیقان کرم خورده قراضه
پای کوبان سوگ تولدم
دست بستهء قیدها
عشق با دست بسته سخاوت نیست
فجیع کشتم خود را با زیستن
با این عجایب خلقت متظاهر
همه بهر نان شب درمانده
برای عاشقانه ها و حکایت بی مجال
وزش ظلمت تنهایی
سهم من از عزای هر ساله
باز نزدیک تظاهر غریبگان قریب
باز چشم ببندم و آرزو و فوت
چشم بستن غنیمت شادی بخش هر ساله
تنها شوق عزای تولدم
چشمها را باید بست
باید ندید...
تولدم مبارک
تاریکی

بگذار اعتراف کنم
از وقتی رفته ای
اینجا همه چیز تاریک است
و من از تاریکی می ترسم
تلخ

صدایم می کنی
نگاهت می کنم
می خندی
می خندم
چه شیرین است
این لحظه ها
چه شیرین است
این یادها
و چه تلخ است
این نبودن ها
زمونه بیرحم

چرا
وقتی آدم دلتنگ میشه
اونی که میخواد
کنارش نیست
چرا
چقدر بیرحمی تو زمونه
بدون تو

من بدون تو
تک درختی
خشکیده ام
درمیان جنگلی بزرگ
که تنها
ظاهرش مانده برای بقا
انتظار

می ترسم روزی بیایی
که جدایی
مرا ازپای درآورده باشد
و انتظار ٬ نابودم
هنگامیکه اسم تو لالایی
هرشب من شده
حق دارم که بگویم
از انتظـــار
خسته ام
بهار

عسلم
روزگار را مي بيني
دارد نو مي شود
مي گويند بهار مي آيد
نميدانم
توكي مي آيي
تا دل من نيز نو شود
آخر تو بهار مني
ازخودم
راز

اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تُرا در يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان؛
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
و تُرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تُرا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست
«احمد شاملو»



