تصویر

مي گذرم از دلتنگي خويش
به سكوت تو ميرسم
آرام آرام
پاورچين پاورچين
ورق مي زنم دفتر نگاهت را
تا ببينم
مرا دركدامين صفحه
كشيده اي
دفتر به آخر مي رسد
و خبري از تصوير من نيست
بي صدا ميخندم
فقط همين
بی تاب

چه بی تاب گشته اند
در انتظار
نفسهای بی شماره ام
خسته
خسته ام
خسته
كجايي كه ببيني
بداني
بفهمي
مرا
سوگ تولد

باز سوگ تولدم نزديک است...
نميخواهم گلايه کنم از پيچک تنهايی جشن
که هر شمع افزونتر
من کم نور تر کم رنگ
هر ستاره ای بالاتر
هزار اندوه نزدیک تر
غریبگان آشنا نزدیکان بسیار دور من
سرسپردگان بی دل
نا رفیقان کرم خورده قراضه
پای کوبان سوگ تولدم
دست بستهء قیدها
عشق با دست بسته سخاوت نیست
فجیع کشتم خود را با زیستن
با این عجایب خلقت متظاهر
همه بهر نان شب درمانده
برای عاشقانه ها و حکایت بی مجال
وزش ظلمت تنهایی
سهم من از عزای هر ساله
باز نزدیک تظاهر غریبگان قریب
باز چشم ببندم و آرزو و فوت
چشم بستن غنیمت شادی بخش هر ساله
تنها شوق عزای تولدم
چشمها را باید بست
باید ندید...
تولدم مبارک
تاریکی

بگذار اعتراف کنم
از وقتی رفته ای
اینجا همه چیز تاریک است
و من از تاریکی می ترسم
تلخ

صدایم می کنی
نگاهت می کنم
می خندی
می خندم
چه شیرین است
این لحظه ها
چه شیرین است
این یادها
و چه تلخ است
این نبودن ها
زمونه بیرحم

چرا
وقتی آدم دلتنگ میشه
اونی که میخواد
کنارش نیست
چرا
چقدر بیرحمی تو زمونه
بدون تو

من بدون تو
تک درختی
خشکیده ام
درمیان جنگلی بزرگ
که تنها
ظاهرش مانده برای بقا





